سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام مكنم بي هرچي بچه با حاله
(تو به خودت نگير با تو نبودم
)
چي خبر ؟ حالتون خوفه ؟ مگه مي شه من آپيده باشم خوب نباشيد ؟![]()
دوست دارین رو مخ مامان و باباتون راه برید ؟
(چی دوست دارید ؟!!!!!!!! واقعا که
)
خوب روش های زیر رو بخونید
و اگه اجرا می کنید به اتفاق های بعدش هم خوب فکر کنید
نگی نگفتی
عکس یادتون نره
1- سوپتان را هورت بکشید.
2- با دهان باز غذا بخورید.
3- ناخن هایتان را بجوید.
4- بعد از اروغ زدن نگویید(معذرت می خواهم)
5- به گربه یا سگتان از روی میز غذا بدهید.
6- سر میز دماغتان را فین کنید...با صدای بلند.
7- وقتی شام را می اورند"دماغتان را بگیرید و بگویید:
پیف.پیف. این بوی چیه میاد؟)
8- توی شیرتان حباب درست کنید.
9- با دهان پر از شیر انقدربخندید تا از دماغتان بیرون بزند.
10-نگاهی به بشقابتان بکنید و بگویید:(من سیرم)بعدا بستنی بخواهید.
11- همه اب داغ حمام را مصرف کنید.
12- همه کاغذ توالتها را مصرف کنید و به جایش حلقه نو نگذارید.
13- فقط دندان های جلویی را مسواک کنید.
14- اصلا مسواک نزنید.فقط مسواک را خیس کنید.
15- بعد از مسواک زدن شیرینی بخورید.
16- صبر کنید تا یک نفربرود دستشویی بعد در را بکوبید و داد بزنید:(زود باش فوری است).
17- وقتی پدرتان در حمام است اب داغ را باز کنید.
18- هر کس تلفن زد نگویید کی بود یا پیغامش را نرسانید.
19- سیفون توالت را نکشید.
20- رختخوابتان را مرتب نکنید.
21- غذای نیمه خورده تان را زیر تخت بگذارید بماند...هفته ها بماند.
22- در تاریکی مطالعه کنید.
23- وقت رفتن به رختخواب خواهش کنید نیم ساعت دیگر بیدار بمانید بعد نیم ساعت دیگربعد نیم ساعت دیگر...
24-دیر از خواب بلند شوید.
25- از سرویس مدرسه جا بمانید تا مجبوربشوند با ماشین شما را برسانند.
26- به جای انجام تکالیف چرت بزنید.
27- روز های تعطیل که همه خوابند بیدارشان کنید.
28- صدای تلویزیون را حسابی بلند کنید بعد بگویید:( خوب من نمیشنوم.)
29- وقتی مزاحم تماشای برنامه مورد علاقه تان میشوند بگویید:ساکت
30-موهای برادر یا خواهرتان را کوتاه کنید.
31-سر به سر برادر یا خواهرتان بگذارید.
32- از همه چیز برادر یا خواهرتان ایراد بگیرید.
33- برادر یا خواهرتان را تطمیع کنید که تکالیفتان را انجام بدهند.
34- موقع گرفتن عکس خانوادگی شکلک در بیاورید.
35- با پدر و مادرتان حرف نزنید جواب هم ندهید.
36- پول تو جیبی شش ماهتان را جلوتر بخواهید.
37- هر چیزی گفتند تکرارکنید.
38- هر وقت از سرکار امدندخانه بپرسید:برایم چی اوردی؟
39- با اسباب بازی هایی که برایتان میخرند اصلا بازی نکنید.
40- اسباب بازی هایتان را بفروشید.
41- اسباب بازی های برادر یا خواهرتان را بفروشید.
42- برادر یا خواهرتان را بفروشید.
43- دو ساعت صرف باز کردن هدایای تولدتان کنید بعد بگویید:همه اش همین؟
44- فراموش کنید که از مادربزرگتان تشکر کنید.
45- بگویید: ولی پدر و مادر بقیه بچه ها چیزی را که من می خواهم برایشان خریده اند.
46- وقتی همه خوابیده اند تمرین موسیقی کنید.
47- سیب زمینی سرخ کرده را زیر صندلی ماشین بریزید.
48- با قفل برقی در و شیشه بالا بر برقی ماشین بازی کنید.
49- وقتی ماشین در حال حرکت است پاهایتان را از پنجره بیرون کنید.
50- موقع مسافرت هر ده دقیقه یک بار بگویید:باید بروم دستشویی.
51- گفته شماره پنجاه را با این جمله عوض کنید:کی میرسیم؟
52- توی خانه بگویید: اینجا حوصله ام سر میرود کی میرویم تعطیلات؟
53- در تعطیلات بگویید:اینجا حوصله ام سر میرود کی بر می گردیم خانه؟
54- مسواک و لباس زیر تمیز را موقع بستن ساک جا بگذارید.
55- بخواهید برایتان سگ یا گربه بخرند.
56- در زمستان شیشه ماشین را تا اخر پایین بکشید.
57- وقتی همه سر گرم تماشای مسابقه فوتبال یا سریال مورد علاقه شان هستند کانال تلویزیون را عوض کنید.
58- موقع بیرون رفتن و داخل شدن در را پشت سرتان باز بگذارید.
59- برای اوردن خورد و خوراک به داخل خانه کمک نکنید.
60-با کفش گلی وارد خانه شوید(تاثیر بیش تر زمانی که کف را حسابی شسته باشند.)
61- ادامس بادی را دائم باد کنید و بترکانید.
62- ادامس جویده را در جیب شلوار کثیفتان جا بگذارید.
63- لباس تمیز ها را بیندازید توی سبد لباس چرک لباسشویی
64- لباس کثیف هایتان را بیندازید روی زمین نه توی سبد.
65-لباس زیرتان را اصلا عوض نکنید.
66- شلوار جین با سوراخ روی زانو بپوشید.
67- لباس نو هایی را که برایتان میخرند نپوشید.
68- زنگ تلفن یا زنگ در را جواب ندهید.
69-دائم بگویید(هان؟)
70- گلوله دستمال کاغذی های استفاده شده را همه جای خانه پخش کنید دستمال های خیس.
71- مکالمات تلفنی اهل خانه را گوش بایستید.
72- وقت تکلیف نوشتن که رسید بگویید:(کتاب ندارم)
73- مجبور شان کنید تکلیف هایتان را که جا گذاشته اید به مدرسه بیاورند.
74- تکالیفتان را انجام دهید ولی تحویل معلم ندهید.
75- وانمود کنید...سگ همسایه تکالیفتان را...
76- وانمود کنید برادر یا خواهرتان تکالیف را خورده.
77- برای انجام تکالیف از انها کمک بخواهید بعد بگذارید تکلیف را انجام دهند و خودتان تلویزیون تماشا کنید.
78- موقعی از انها چیزی بخواهید که از خستگی نای نه گفتن ندارند.
79- مو هایتان را شانه نکنید.
80- حمام نروید.
81- شیر یا اب میوه را از توی پاکت بخورید (دهان بگذارید به پاکت شیر یا ابمیوه)
82- به مادرتان بگویید:این کار زنها نیست.
83- به مادرتان بگویید:این کار زنها ست.
84- به مادرتان بگویید:معلم من تقریبا به پیری شماست.
85- مادرتان را خوشگله عزیزم یا عسلی صدا کنید.
86- پدرتان را داش مشتی یا به اسم کوچکش صدا کنید.
87- پیشنهاد کنید که شما موهای سفیدشان را بشمارید یا بکنید.
88- نسبت به دوستان انها بی ادب باشید.
89- موش ازمایشگاه را برای اخر هفته به خانه بیاورید.
90- موش ازمایشگاه را برای تمام تابستان به خانه بیاورید.
91- وقتی دارند روزنامه می خوانند زیر روز نامه بزنید.
92- روی خودتان رب گوجه فرنگی بریزید و وانمود کنید که زخمی شده اید.
93- حشرات را به خانه بیاورید...بزرگ هایشان را.
94- موقع رفتن به خانه اقوام بگویید :من نمی ایم.
95- لحظه ای که همه اماده بیرون رفتن از خانه شدند بگویید:دستشویی دارم.
96- در مدرسه انها را برای انجام کارها داوطلب کنید.
97- به انها نگویید کجا میروید با کی میروید و کی برمیگردید.
98- کارنامه تان را گم کنید.
99-بگویید:دارم میام . بعد اصلا نروید.
100-روی پیام گیر تلفن پیغام های عجیب و غریب بگذارید.
101- اگر حرفتان پیش نرفت قهر کنید نق بزنیدیا بگویید:لطفا لطفا لطفا لطفا...آ...آ...آ...
من که می دونم دیگه کلا یادتون رفته بود وبلاگی به اسم اخر دنیا هم وجود داره شیطونا![]()
البته راستشو بخواین من خودمم یادم رفته بود تا اینکه نمکدون(دشمن معروف که معرف حضورتون هست
)یادم انداخت![]()
یه جوک بگم؟وایسید فکر کنم اهان
یه روز یه مرده می رسه به لوله اتل متل توتوله![]()
خودت بی مزه ای
بچه ها من دچار کمبود شدید جوک شدم اگه می شه نظر که می ذارید یه جوک هم بنویسید
(البته جوک هاتون با موازین اخلاقی بهداشتی و بین المللی ممانعتی نداشته باشه
)
خوب حالا بریم سر اپ امروز منم انقدر شکر نریزم بهتره![]()
می خوام یه داستان عاشقانه بنویسم تا بلکه یه کم دل های سنگیه نمکدون به درد بیاد ادم شه(نمکدون جان خیلی مخلصیما
)خوب تا اخرش بخونید به نظر من قشنگه:
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد
خوب اینم از این اشکتون در اومد؟![]()
اگه در نیومد خیلی بی احساسین![]()
خوب دیگه اینم از اپ من نظر ندین الهی که...خب الهی که...اهان الهی که گیر این نمکدون بیفتین تا بدونید من چی می کشم![]()
خوب دیگه تا بعد![]()
سلام ![]()
حالتون خوبه؟(يكي نيست بگه آخه به تو چه؟)![]()
ديروز داشتم تلفني با يكي از دوستاي پارسالم مي حرفيدم كه گفتم m(در اينجا از گفتن نام دوستم به دلايل مختلف معزورم)
اين وبلاگه شده دردسر نمي دونم چي آپ كنم
اونم گفت : چرا از شيطونيات تو مدرسه نمي نويسي ؟
منم ديدم بد نمي گه ![]()
حالا يكي از خراب كاري هاي مشتركم با m رو مي تعريفم حال داشتي بخون![]()
سوم راهنمايي يه معلم داشتيم كه زده بود رو دست هرچي اوسكله
(بلا نسبت معلمين خوب
)
عادت داشت هميشه وقتي وارد كلاس ميشه بره طرف ميزش و وسايلشو پرت كنه رو ميز بعد صندلي رو آماده ي نشستن كنه و سرگرم مرتب كردن وسايلش بشه وقتي هم كه مي خواست بشينه ديگه به صندلي دست نمي زد
من و m نماينده هاي كلاس بوديم
(شرترين والبته آب زير كاه و مظلوم نما)![]()
اون روز وقتي معلم اومد ما تخته رو پاك نكرده بوديم![]()
Fa (بجاي اسم معلم) گفت چرا تخته تميز نيست؟
{با عصبانيت}
من و m به هم نگاه كرديم آخه هر دوتامون فكر مي كرديم اون يكي تخته رو پاك مي كنه
بعد هر 2تامون دويديم پاي تخته و صلاح بدست (تخته پاك كن به دست) افتاديم به جون تخته![]()
ديدم قيافه ي m يه جوري شده گفتم چته؟ اونم يه نگاه به صندلي كرد بعد يه نگاه به معلم
اول نفهميدم چي مي گه بعد يه هو گفتم : نــــــــــه !!!!!!!!!!!!![]()
![]()
M لبخند زد![]()
![]()
انگار اين كار افتاده بود گردن من![]()
آروم آروم صندلي رو كشيدم عقب![]()
بعد گفتم : m تموم شد (صدام بشتر شبيه فس فس بود نمي دونم m چه طوري فهميد چي گفتم؟!)
M گفت كار منم تموم شد![]()
بعد هر دوتا عين بچه +ها رفتيم نشستيم ![]()
در همين لحظه خانوم براي نشستن گارد گرفت منو m هم كه مي خواستيم بگيم از هي چي خبر نداريم شروع كرده بوديم از هم درس پرسيدن(البته يه جورايي خود شيريني هم بود)![]()
و .......................... fa نشست البته با صداي بسيار مهيبي روي زمين نشست![]()
كلاس از صداي خنده منفجر شد ![]()
من و m خنده هامون و خورديم و دويديم بهش كمك كرديم بلند شه
اون روز تا آخر كلاس هي صداي
خنده هاي ناگهاني مي يومد![]()
![]()
و Fa يادش رفت قرار بود امتحان بگيره
خوبین دیگه؟ اصلا مگه می شه کسی بیاد اینجا خوب نباشه
من گفتم اگه به این زودیا اپ نکنم این نمکدون اینجا رو صاحب می شه![]()
خوب حالا اول می خوام جواب سوال های نمکدون رو بدم![]()
جواب سوال اول- چون ادما احمقن!
جواب سوال دوم-چون تنبلی و کنجکاوی جزو خصلت های ادم هاست وقتی حرف از فضا می زنی تنبلی بر کنجکاوی غلبه می کنه ولی وقتی حرف از دیوار بغلی می زنی حس کنجکاوی(فضولی) بر تنبلی غلبه می کنه و البته این هم باز برمی گرده به اینکه ادما احمقن!
جواب سوال سوم-چون هزینه ی نگهداری یه امپول الوده و سرایت نکردن بیماری از اون امپول به بقیه ی بنده خداها بیشتر از هزینه ی یه امپول استریله بعدشم چیزی از شما کم نمی شه اگه به اون بنده های خدا امپول استریل بزنن حسود خوب چیکارت کنم احمقی دیگه!
جواب سوال چهارم-اخه خودت انصاف داشته باش اگه تارزان ریش و سیبیل و یال و کپال داشت خداییش تو باز می شستی تارزان نگاه کنی؟(البته این هم مربوط می شه به احمقی ادمها)
جواب سوال پنجم-نخیر نمی شه. گریه کردن نفس می خواد زیر اب که نمی شه نفس کشید در ضمن از اونجایی که گریه کردن ما فقط به خاطر لوس کردن خودمون پیش بقیس گریه کردن زیر اب فقط اب تو هاون کوبیدنه چون کسی اشکامون رو نمی بینه!بعدشم مگه شما احمقی که می خوای زیر اب گریه کنی؟
خوب اینم از این البته ادمها خیلی هم باهوشن و عقل دارن![]()
حالا می خوام یه عکس جالب و طنز براتون بذارم ![]()

خوب اینم از عکس امیدوارم نهایت استفاده رو ازش ببرید![]()
چند تا عکس قشنگ هم تو ادامه ی مطلب هست برید خوشتون می یاد![]()
ببخش منو ، ببخش منو ،ببخش منو ، ببخش منو ،ببخش منو ، ببخش منو ،ببخش منو ، ببخش منو ،
ببخش منو ، ببخش منو ،ببخش منو ، ببخش منو ،ببخش منو ، ببخش منو ،ببخش منو ، ببخش منو ،
ببخش...............................
قندون عزيز همه ي اين بالايي ها رو با تو بودم ببخش كه آپ مي كنم وقتي تو هنوز آپ نكردي
ولي نمي شه كه وبلاگ تعطيل بشه چون تو حالشو نداري! بازم ببخشيد
چند تا سوال که یه نفر دیگه پرسیده بود و جالب بود:
چند سوال نسبتا احمقانه:
۱-چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟
۲چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجودداره باورش ميشه
ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوارخيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟
۳-چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي،از سرنگ استريل
استفاده مي کنن؟
۴-چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟
۵- آيا ميشه زير آب گريه کرد؟
خوب به این متنی که اینجا می ذارم توجه کنید که شاید براون جالب باشه(البته اصلا هم جالب نیست ولی از بی مطلبی چاره ای نیست)![]()
((وقتی خوشحالی می خندی
وقتی غصه داری گریه می کنی![]()
وقتی همه ی نقشه هات نقش بر اب می شه عصبانی می شی![]()
وقتی دوستت تنهات می ذاره ناراحت می شی ![]()
وقتی چیزی که اصلا انتظارش رو نداری اتفاق می افته تعجب
می کنی![]()
وقتی تو منو تنها گذاشتی اول تعجب کردم بعد عصبانی شدم بعد ناراحت شدم و بعد گریه کردم.....
تا از خواب پریدم و دیدم تو واقعا رفتی اما...نه تعجب کردم...نه عصبانی شدم...نه ناراحت شدم...و نه گریه کردم!
چون....تو منو تنها نذاشته بودی بلکه منم با خودت برده بودی و من ...فقط می خندیدم...... .))
خوب اینم از این![]()
حالا یه عکس که با دیدنش کفتون می بره البته اول باید برید تو ادامه ی مطلب![]()
اونجا خبرهای دیگه ای هم هست![]()
امروز اصلا حال و حوصله ندارم فقط خواستم آپ کنم از غم دوریم دقمرگ نشین
خوب من برم یه کم بخوابم سر دردم خوب شه از طرفداران عزیز خواهش می کنم مزاحم نشن![]()
خداحافظ فعلا![]()
دوستون دارم یه عالمه![]()
![]()
![]()
یه سلامی به شیرینی قند به خوش مزه گیه عسل![]()
خوب فکر کنم شناختین قندونه قند عسلم دیگه![]()
چه خبر این مدت ما نبودیم حال کردینا اخه من نمی دونم این نمکدون
چرا یه ذره به خودش زحمت نمی ده بیاد اپ کنه
کله این وبلاگ رو انگشت من می چرخه![]()
خوب چه طورین خوبین تازگیا درباره ی دوستیه دست و چشم یه چیزهایی شنیدم شاید شما هم شنیده باشین چون خیلی ازش خوشم اومد اینجا می نویسم البته خیلی کمه ((وقتی دست درد می کنه چشم گریه می کنه و وقتی چشم گریه می کنه دست اشک هاشو پاک میکنه))![]()
خیلی قشنگه!
راستی امروز می خوام دو تا عکس از بازیگر مورد علاقه ی خودمو نمکدون بذارم ببینید شاید شما هم خوشتون اومد![]()


خوب اینم از اپ امروز من دیگه اپ بعدی با نمکدون تنبل![]()
راستی نظر یادتون نره ها![]()
سلام،خوبيد؟!
من نمكدونم گفتني ها رو قندون عزيز گفته "قندون جان لطفاً داخل پرانتز رو نخون"
(البته نمي شه به حرف هاي قندون اعتماد كرد چون چرت و پرت زياد ميگه
)
مطالبي كه اينجا مي خونيد هيچ ربطي به هم ندارن(!) و بهتون پيشنهاد مي كنم بهشون فكر نكنيد
همين طور كه مي بينيد وبلاگ ما خيلي پر بيننده ست چون هنوز ديروز درست شده پره نظر شده
البته اين به خاطر پر طرفدار بودن خود ماست ![]()
همین ،موفق باشید![]()